آتش بس
شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را بی رغبت
به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی نشینید و از آنان که
به شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید.زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی
واستاند که انسان را تنها نیمه سیر کند ، و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را عساره ای
مسموم سازد ، و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به آواز خویش
عشق نمی ورزد ، تنها می تواند گوش انسانی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد.
سراپا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
قیصرامین پور
زندگی با صدا شروع می شود ، بی صدا تمام می شود
عـــــــشــــق با ترس شروع می شود ، با اشک تمام می شود
دوستی هر جایی می تواند شروع شود ، اما هیچ جا نمی تواند تمام شود
تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی
...

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با توام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
میریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خندهی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خواندهای به گوش من این، مهربان من
